از زمزمه دلتنگیماز همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشینه تاب سخن داریمآوار پریشانیسترو سوی چه بگریزیمهنگامۀ حیرانیستخودرا به که بسپاریمتشویش هزار آیاوسواس هزار اماکوریم و نمیبینیمورنه همه بیماریمدردا که هدر دادیمآن ذات گرامی راتیغیم و نمیبریمابریم و نمیباریممنو تو آن دو خطیم آریموازیان به ناچاریکه هردو باورمان ز آغازبه یکدیگر نرسیدن بودچه سرنوشت غم انگیزیکه کرم کوچک ابریشمتمام عمر قفس میبافتولی به فکر پریدن بودما هیچ ندانستیمبیداریمان از خوابگفتند که بیداریدگفتیم که بیداریممن راه تورا بستهتو راه مرا بستهامید رهایی نیستوقتی همه دیواریممنو تو آن دو خطیم آریموازیان به ناچاریکه هردو باورمان ز آغازبه یکدیگر نرسیدن بودچه سرنوشت غم انگیزیکه کرم کوچک ابریشمتمام عمر قفس میبافتولی به فکر پریدن بود